تبليغاتX
ترشحات زائد یک ذهن معیوب
من خودم اینطوری دوست دارم... که همه چی مرتب باشه...

Breaking all illusions

مهر آمد و بوی انگل آورد 

بزرگترین معمای قرن

اشک باب اسفنجی 

مردی با اسلحه

سبزی پلو با ماهی

خاطرات عقل کلی2

خاطرات عقل کلی1

چرخه

جوونی کجایی که بد بخت شدیم رفت

اعتقاد

رئیس جان دوستت داریم

آینه

عقل كل كوچولو

سيلي

...

هندونه

پردیس رویایی من

آزادی

تسلیم

مرخصی با نیمرو

دسته گل

لذت زنده بودن

قانع

پیرمرد و خرش

پینوکیو

حرفه ای

لولوها همیشه زنده می‌مانند

دل رحم

مدرسه

با کلاس

من تا تو

دوئل

گوگولی

دیو

یخچال

جدی

دخترک کبریت فروش

+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 25 شهریور1390 و ساعت 1:30 |
اصلا یه مدت بود اینجا یادم رفته بود...

الان مجدد کشفش کردم. روز سردیه. برفم اومد صب. فعلا فقط سراش داره می‌سوزونه...

اتاقم بخاری نداره... سردمه. روی صندلی چهار زانو نشستن خیلی سخته....

دشک برقی پشتم رو می‌سوزونه... نمی‌دونم بین سوختن و یخ کردن کدومو انتخاب کنم...

می‌سیقی هم به سرما افزوده. این دو روز تعطیلی خیلی خواهد چسبید. مدتی می‌شه که درست نخوابیدم.

جمعه‌ها کار کردن واقعا قابل تحمل نیست ولی باید تا عید تحمل کنم...

امروز خبر شدم سکه شده 900هزار تومن... باید اعتراف کنم دارم به فکر مهاجرت می‌افتم...

چند وقتیه که زوجای جوونو که تو خیابون می‌بینم با چشم دنبالشون می‌کنم. البته احاسا تنهایی تو زمستون طبیعیه... فکرای زیادی برای آبنده نه چندان دور دارم. می‌خوام از کار بکاهم و تعدادی کلاس آموزشی بگیرم... تا اینجا به نظر می‌رسه تنها چیز به صرفه در این مملکت اینه که آدم پولشو در خودش سرمایه گذاری کنه. البته با حماقت بالای من این کار ریسک بزرگیه ولی من آدم ریسک پذیری هستم...

این تمام چیزی بود که دوست داشتم بگم...

فعلا برم جواب کامنتا رو بدم (فکر نکنید صدتاس... همش دو سه تاس)


+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 2 بهمن1390 و ساعت 1:2 |

You're such an inspiration for the ways 

That I will never ever choose to be. 

Oh so many ways for me to show you 

How your savior has abandoned you! 



Took all you had and

(And left you this way). 

Still you pray, never stray, 

(Never taste of the fruit), 

Never thought to question why. 


It's not like you killed someone!

It's not like you drove a hateful spear into his side!

Praise the one who left you 

Broken down and paralyzed. 

He did it all for you! 

He did it all for you!


Oh so many ways for me to show you 

How your dogma has abandoned you... 

Pray to your christ, to your god! 

(Never taste of the fruit), 

Never stray, never break, 

(Never choke on a lie)!

Even though he's the one 

(Who did this to you) 

Never thought to question why! 


It's not like you killed someone... 

It's not like you drove a spiteful spear into his side. 

Talk to Jesus Christ as if he knows the reasons why 

He did this all to you! 


He did it all for you... 

HE DID IT ALL FOR YOU!

+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 18 آذر1390 و ساعت 15:22 |
هدنیسم یا لذت گرایی در واقع یک هدف برای زندگیست که از سوی ما که بیشتر در خانواده‌های شرقی بزرگ شدیم زیاد مورد قبول واقع نمی‌شود. اما موضوع زمانی جذاب می‌شود که باور کنیم بیشتر ما لذت گرا هستیم و از بردن اسم آن می‌ترسیم.

زندگی مدرن دارای یک فرهنگ خاص است که به همراه آن از غرب به شرق وارد شد. این فرهنگ دارای تعریفات خاص خودشه که لذت گرایی یکی از اوناس. از طرفی ما شرقی‌های پا در هوا که یک جایی بین مدرنیسم و سنت گرایی گیر کرده‌ایم در حالی که اصول زندگی خود را بر پایه لذت گرایی می‌ریزیم اما از اینکه با نام لذت گرا از ما اسم برده شود به شدت ناراحت می‌شویم. 

در واقع بیشتر ما تعریف درستی از هدف زندگی نداریم. در کنار سیل عظیم مردم گیر کرده بین دین گرایی, سکولاریسم و در نهایت آتیسم یک گروه بزرگ هم بین لذت گرایی و اخلاق گرایی گیر کرده‌اند. این افراد معمولا افرادی هستند که تکلیفشان را با دینشان مشخص کرده‌اند اما هنوز دوست دارند اعتقادات اخلاقی آن را نگه دارند. این افراد همان‌هایی هستند که وقتی می‌خواهند مهاجرت کنند دست و دلشان می‌لرزد که پدر و مادرشان احساس تنهایی نکنند.

دوستی می‌گفت کشوری که از نظر اقتصادی به مشکل خورد همه چیزش زیر سوال می‌ره. از فرهنگش تا باورهاش, دینش, ادبش, دیدگاهاش, تاریخش, مردمش, همه چیش... ما این همه انتقاد رو چپ راست روونه سیستمی می‌کنیم که در واقع تنها یک مشکل ساده داره و اون سوء مدریته. این زمینه اقتصادی ما رو از یک جامعه اخلاق گرا به سمت یه جامعه لذت گرا می‌بره (البته باید اذعان کنم این می‌تونه یک حرکت مثبت باشه) که ارزش در اون مهاجرت به خارج از کشوره. 

بعضی چیزا رو فقط زمانه که مشخص می‌کنه. به قول معروف شب دراز است و قلندر بیدار...

+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 11 آذر1390 و ساعت 17:55 |
این سوال وحشیانه به سختی  از ذهنم فاصله می‌گیرد...

آیا من واقعا تا این حد با دیگران متفاوتم یا این فقط تاثیر یک مکانیزم مسخره روانی است...


+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 6 آبان1390 و ساعت 19:47 |
شاعر محبوب من می‌گه:

هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند زاسرار که معلوم نشد

هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز مـعلومم شد که هیچ معلوم نشد

+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 1 آبان1390 و ساعت 2:47 |
این شخصیت لعنتی...

آدم همیشه مجبوره آدمایی رو که به وسوسه‌ی ظاهرش دوست دارن بشناسنش دائم ناامید کنه...

...

آدما مدلای مختلفی دارن... بعضی‌هاشون مثل من شخصیت مایع دارن... تو هر لیوانی که بریزی اون شکلی می‌شه ولی در واقع هیچ شکل خاصی نداره... در مقابل می‌شه باهاش آهن رو برید... هیچ چیزی نمی‌سوزونش و شاید کثیف بشه ولی در یه چرخه دوباره خالص می‌شه...

بعضی‌ها مثل بستنی می‌مونن... اول که می‌شناسیشون فکر می‌کنی خوب شناختیشون ولی یخشون که آب می‌شه کلا عوض می‌شن... و تازه آدم می‌فهمه که طرف شیر و شکر بوده... اینا رو باید زود سر بکشی وگرنه خراب می‌شن

بعضی‌ها مثل مثل شیشه‌ان... خیلی محکم به نظر می‌رسن ولی اگه خیلی باهاشون بد تا کنی برا همیشه می‌شکنن...

یه عده هم مثل آهنن... محکمن ولی تا حدودی انعطاف پذیری دارن...

من الان دوس دارم منجمد بشم... برای یه مدت... شاید هم نیاز باشه که برای یه مدت بخار بشم و خبری ازم نباشه...

کلا شخصیت چیز مسخره‌ایه... بهترین حالت اینه که آدم بی شخصیت باشه...

+ نوشته شده توسط عقل کل در سه شنبه 19 مهر1390 و ساعت 23:4 |
دارم از پنجره به صحنه در حال حرکت بیرون نگاه می‌کنم... یه نگاه به ساعتم می‌ندازم که ساعت 6 رو نشون می‌ده... توجهم یه دفعه می‌ره به آهنگی که گوش می‌دادم. درسیده به دقیقه 6ام Breaking All Illusions که واقعا جادوئیه... ریتم آهنگ که آرومتر می‌شه هم رشته افکارم برمی‌گرده توی دستم...

«یه چیزی توی انسان‌ها هست که هنوز بهش دست پیدا نکردم... یه موتور معکوس که مخالف چیزی که می‌خوای حرکت می‌کنه. به نظر می‌رسه این قدرت برای هر فردی متفاوته... گاهی وقتی سعی می‌کنم با تمام وجود به کسی کمک کنم حس بدبینی اونا به شدت برانگیخته می‌شه. شاید به این دلیله که انگیزه منو نمی‌دونن...

در این مورد کاملا شک دارم چون بارها سعی کردم همه چیز رو رو بازی کنم... یه جورایی دارم به این نتیجه می‌رسم که هیچ کس دوست نداره دیگران واقعا بهش کمک کنن... شاید به همین دلیله که خیلی از آدمای بزرگ اصلا دنبال کارای خیریه نبودن...

شاید هم ترس از این باشه که زندگی از دستشون خارج بشه. شاید از این می‌ترسن که دیگه چیزی که هستن نباشن... این به این معناست که هر احمق یا فقیری در دورنش این تمایل رو داره که حالت فعلیش رو حفظ کنه... در این صورت کمک کردن بهش باعث می‌شه که با مکانیزم دفاعی مغزش رو به رو بشیم و این تنفرش رو برمی‌انگیزه...

شاید درست این باشه که فقط وقتی به دیگران کمک کنیم که ازمون کمک بخوان و این فقط در صورتی اتفاق می‌افته که کسی از حالت فعلی خوب در حال بدتر شدن باشه... در این صورت کسانی بیشترین کمک رو نیاز دارن که در واقع فقیر و نادان نیستن بلکه دارن فقیر و نادان می‌شن...

یه وجه دیگه موضوع اینه که کسی واقعا به کمک نیاز داره که نمی‌دونه این نیاز وجود داره... اونی که نیاز رو بشناسه به هر حال یه راهی واسه حلش پیدا می‌کنه ولی در این صورت کسی که کمک رو دریافت می‌کنه احتمالا از کمک کننده بدش می‌یاد و شاید به همین دلیله که خیرین واقعی هرگز شناخته نمی‌شن... چیزی که مهمه اینه که...»

رشته افکارم ناگهان با دیدن یه صحنه پاره می‌شه.

انگار که رسیدم و دیگه باید پیاده بشم...

+ نوشته شده توسط عقل کل در شنبه 16 مهر1390 و ساعت 0:15 |

دو روز پیش آلبوم آخر دریم ثیتر رو دانلودیدم با نام A Dramatic Turn Of Events و الان به شدت مشغول گوش دادنم. فقط آهنگ Breaking all illusions یک ماهی زمان نیاز داره.. 

خداوند به ما عمر طولانی دهد تا از این گروه بهره ببریم...

+ نوشته شده توسط عقل کل در دوشنبه 11 مهر1390 و ساعت 12:51 |
در دوران صدر اسلام دو تن از کفار را نزد ما آورده بودند...

اولی انسانی ابله و بدریخت بود و دومی انسانی احمق و بد شکل

به آنها گفتم آیا اینهمه درخت و سبزه و گل, سوسن و سرو و سنبل را ندیده‌اید؟ حالا این همه را به دقت خدا نموده خلقت...

در همین حال یکی از آنها به گریه افتاد و فورن اسلام آورد... دیگری اما گفت ما الان در بیابان زندگی می‌کنیم اینهایی که گفتی ندیدیم...

کمی به فکر افتادیم... بعد او را به غایت زدیم تا اسلام آورد در همین لحظه پنج تن دیگر از کفار هم شاهد این معجزه بودند به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند و همه اسلام آوردند...

کافر دوم دو روز بعد از این حادثه در حالی که اسلام آورده بود مرد و احتمال اینکه به بهشت رفته باشد زیاد است...

+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 10 مهر1390 و ساعت 17:56 |
اول مهر که می‌شه مثل همیشه من موج عجیبی از انتقاد رو به سمت سیستم آموزش سنتی می‌بینم و در کمال تعجب شما باید بگم که من از معدود بازماندگان جبهه طرفدار این سیستم آموزشی هستم... (آره هنوزم عتیقه‌هایی مثل من پیدا می‌شه)

البته این به این معنا نیست که از نظر من این سیستم بدون اشکال است بلکه به این معناست که از نظر من منتقدان به این سیستم به هیچ عنوان اطلاعات کافی در مورد نحوه عملکرد این سیستم ندارند. در واقع ما این روزها با تعداد زیادی از شخصیت‌های فوق انقادی روبه روییم که همه چیز رو از ژنتیک مردم ایران تا تاریخ کشور, فرهنگ اجتماعی و هر چیزی را به دستشان بیاید به باد انتقاد بگیرند بدون آن که درست بدانند مشکل کجاست. در واقع هر یک از این افراد دقیقا مثل زمان انقلاب 57 فقط به دنبال راهی هستند تا هرچه امروز وجود دارد را برعکس کنند و در صورتی که قدرت در دست آنها باشد همان مسیر را دوباره تکرار خواهند کرد. 

در دفاع از سیستم آموزشی سنتی

ابتدا باید اشاره کنم سیستم آموزش مدرن اصلا آموزشی را در بر ندارد بلکه یک سیستم پرورش توانایی‌های الولیه به جای توانایی‌های کاردبری است. در سیستم جدید وظیفه یادگیری توانایی‌های کاربردی بر عهده افراد جامعه است. سیستم آموزشی فقط بر روی شکوفایی استعداد‌ها و توانایی‌های پایه کار خواهد کرد (می‌دانم از نظر شما شکوفایی استعداد‌ها پر اهیت‌تر است).

برای درک سیستم آموزشی سنتی باید دانست که مغز انسان چگونه دانش را ضبط می‌کند. مغز دارای بخش‌های مختلفی است ولی در بحث یادگیری بیشتر در مورد حافظه صحبت خواهد شد. برای ساده شدن ماجرا حافظه را به سه بخش: حافظه کوتاه مدت, حافظه بلند مدت و حافظه عملی (Practical Memory) تقسیم می‌کنیم.

داستان حافظه کوتاه مدت و بلند مدت نیاز به توضیح ندارد. نکته قابل توضیح بیشتر در رابطه با حافظه عملی است. وظیفه این بخش از مغز ضبط اطلاعات قابل استفاده برای زندگی روزمره است. تمامی توانایی‌های اولیه مانند قاشق دست گرفتن, دوچرخه سواری, شنا, رانندگی و ... در این بخش ضبط خواهد شد. این قسمت از مغز نسبت به حافظه بلند مدت دارای امنیت خیلی بالاتری است از این سو اطلاعات ضبط شده در این بخش با از دست دادن حافظه دچار مشکل نخواهد شد. به همین دلیل است که اگر فردی حافظه‌اش را از دست دهد زبان مادرش‌اش را فراموش نمی‌کند یا هنوز خواهد توانست پیانو بزند (البته اگر قبل از حادثه قادر به آن بوده باشد). حال این سوال مطرح خواهد شد که چگونه اطلاعات به این بخش از مغز منتقل خواهد شد. جواب ساده است تکرار!

تکرار در واقع محور اصلی یادگیری است. در این صورت در زندگی فراری از سیستم آموزشی سنتی وجود نخواهد داشت. تنها لطفی که روش مدرن به بشر می‌کند این است که راه را به او نشان می‌دهد و مسئولیت را به گردن او می‌اندازد. متاسفانه من این روزها مردمی را می‌بینم که از راحتی روش مدرن سخن می‌گویند بدون اینکه بدانند در صورتی که حجم برابری از اطلاعات را بخواهند در روش مدرن یاد بگیرند به نیروی اراده رستم نیاز خواهند داشت... به همین علت است که آموزش دیدگان روش‌های مدرن آموزشی دارای اطلاعات عمومی بسیار پایین‌تر از افراد آموزش دیده در سیستم سنتی و در مقابل توانایی کار گروهی و مدیریت بالا هستند. باید یادآوری کرد که توانایی کار گروهی و مدیریت نیز در سنین بالا از طریق تکرار قابل یادگیری است (البته در صورتی که ضریب هوشی شما برابر با ضریب هوشی حاکمین فعلی کشور نباشد!)

در نهایت باید به این افراد یادآوری کنم که همه از دانشمندان غیر معاصر (بیشتر از 40 سال در بهترین حالت) کشور و جهان در همین سیستم سنتی آموزش دیده‌اند. 

+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 3 مهر1390 و ساعت 0:18 |
کارگاه تردیدالدوله: شخصیت اصلی داستان است. تا به حال معمای چندین قتل پیچیده و نیمه پیچیده و غیر پیچیده را حل کرده و به شدت در کار خود خبرگان است...

خصوصیات شخصیتی: به شدت مشکوک, کم حرف, کم خواب, کم رو, پر خور...

تفریحات: تیر اندازی به اهداف ثابت و متحرک با کلت شخصی... ایشان همچنین در اوقات استراحت با مهره‌های شطرنج یه قول دو قل بازی می‌کند.

ظاهر: به شدت مشکوک, قد 161 سانت وزن 75 کیلو, در ناحیه کله کم مو (کچل). عینک گرد لنونی می‌زند و وقتی خانوم‌ها در محل جنایت باشند برای حفظ پرستیژ سیگار برگ دست ساز می‌کشد.


دکتر درگاهی فنیقیه‌ای: به شدت علاقه مند است به عنوان شخصیت اول شناخته شود ولی شخصیت سوم است. از کارگاه تردیدالدوله به شدت متنفر است و همیشه به آن ازعان دارد. در ضمن ایشان به شدت اصرار دارند که نام فامیلشان به طور کامل ادا شود و بر فنیقیه‌ای بودن خود می‌بالند...

خصوصیات شخصیتی: کنجکاو, نادان, باهوش, علاقه خاصی به ارگان‌های داخلی بدن دارد. در سومین سالگرد ازدواجش جهت مشاهده کبد همسرش به شدت تلاش کرده که با موفقیت همراه نبوده...

تفریحات: خرید مرغ و ماهی و خارج کردن اندام‌های داخلی. به صورت نیمه وقت در فراآورده‌های پروتئینی داداشوند فعالیت می‌کند.

ظاهر: به شدت احمق به نظر می‌رسد. ریش بزی, سیبیل خفنه بگی نگی. قد 182, وزن 59 کیلو, دوست داشت موهایش را بلند کند ولی حوصله‌اش را ندارد. برای حفظ پرستیژ و دور از چشم همسرش آدامس می‌خورد.

***

دکتر درگاهی فنیقیه‌ای بیرون اداره ایستاده و به اطراف نگاه می‌کند. مردی به شدت مشکوک با لباس سفید از کنار او عبور کرد: «سلام دکتر!» دکتر با صدای باوقار جواب داد «سلام عزیزم!» و با تعجب به مرد نگاه کرد تا دور شد... در همین حین تردیدالدوله پشت او را سیگار برگ سوزاند...

- «سلام دکتر! درد گرفت؟»

- «خیر. درد فقط یک تصور ذهنی است اگر به آن باور نداشته باشی احساسش نخواهی کرد»

- «دقیقا انتظار همین حرف رو داشتم...» کارگاه شروع به خنده شیطانی به مدت چندین ثانیه کرد...

- «امروز بوی جرم به مشامم می‌رسد. می‌دونی که من در این موارد هیچ وقت اشتباه نمی‌کنم. ببین امروز از توی کشوی یکی از کارمندای اینجا چی پیدا کردم» یک قیچی را از داخل جیبش در آورد و به دکتر نشان داد...

- «ها! حتما باید معمایی پشت این اسلحه باشه»

- «دقیقا»

در همین لحظه یک نفر دست کارگاه رو در حالی که سعی می‌کرد دوباره قیچی رو توی جیبش برگردونه گرفت...

- «این چیه آقای تردیدالدوله, بازم از این کارا... قبلا که با هم صحبت کردیم چی گفتم»

دکتر با اظطراب گفت: «من الان می‌خواستم به شما خبر بدم... همین الان خواستم بهتون بگم»

هر دو به صورت تپل و بامزه‌ی که روبه روشون ایستاده بود خیره شده بودن... ... ... (صب کن ببینم! من شخصیت دوم داستان رو معرفی نکردم)


دکتر ترکمان: فردی خوش صحبت و خوشحال که همینطور بی هدف دائم دارد در اطراف شخصیت‌های شماره 1 و سه می‌گردد...

خصوصیات شخصیتی: کلا به هر چیز مسخره‌ای دو دقیقه‌ای می‌خندد و الکی نشون می‌دهد که دارد به آدم گوش می‌کند ولی محل سگ هم نمی‌گذارد...

تفریحات: خندیدن و حرف مفت زدن

ظاهر: صورت تپل, لپ گلی, لباس سفید, دست تمیز, ناخون کوتاه... پسر نگو قند عسل

راستی ایشون تا دو سال پیش در دانشگاه تهران روانپزشکی تدریس می‌کرده ولی به علت زدن حرف‌های سیاسی سر کلاس به مرکز درمانی بیماران روانی منتقل شده و الان مدریت اونجا رو بر عهده داره...

***

کاراگاه در حالی که صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده: «دکتر تو باز منو به این تیرکمون فروختی!»

- «می‌دونی که این تیرکمونه روانیه... خیلی خطرناکه. حالا بهتره دیگه بریم تو اتاقامون»

+ نوشته شده توسط عقل کل در دوشنبه 28 شهریور1390 و ساعت 0:19 |
با دستکش‌های کوچک و نخیش که مادرش براش بافته بود داشت سعی می‌کرد شیشه اتوبوس رو که به خاطر سرما عرق کرده بود پاک کنه تابیرون رو ببینه... مادر بزرگش دستش رو از روی شیشه کشید و بین دوتا دست خودش گرفت تا گرم بشه...

بیرون داشت برف می‌اومد... روی خیابون پر از چاله‌های آب شده بود. هربار که یه ماشین توی یکی از چاله‌ها می‌رفت و آب می‌پاشید آروم می‌خندید. مادر بزرگ دستش رو آروم ول کرد و کمی نیم خیز شد. انگار که باید پیاده می‌شدن. «نازنین... دیگه باید پیاده‌شیم»

وقتی پیاده شدن مادر بزرگ دستش رو محکم گرفت. خیلی دوست داشت بره توی یکی از گودال‌های آب و از توش رد بشه. همینطور که به سمت خیابون نگاه می‌کرد تا توی حیاط بیمارستان راه می‌رفت...

داخل که رفتن یه دفعه احساس گرما کرد... با تعجب به دیوارای سفید و کف سنگی خیره شده بود... همه چیز خیلی روشن به نظر می‌رسید «مامان بزرگ می‌شه دستکشامو در بیاری؟» مادر بزرگ آروم دستکش‌ها رو از درستاش در آورد و توی کیفش گذاشت...

- «مامان بزرگ سرطان چیه؟»

- «یه مریضیه مادر جون»

- «یعنی مثل سرماخوردگی»

- «آره... مثل سرما خوردگی»

- «خوب چرا وقتی من سرما می‌خورم نمی‌آریم اینجا»

... مادر بزرگ چند لحظه سکوت کرد

- «مامان بزرگ! مامان کی می‌یاد خونه؟»

مادر بزرگ انگار دیگه دوست نداشت جواب بده...

- «آه...! بابام اینجاست! سلام بابا...»

دوید به سمت پدرش و پرید توی بغلش... پدرش گذاشتش روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی گوشه راهرو

- «دکتر چی گفت حسن آقا؟»

- «میگه حتما باید عمل بشه»

- «یعنی نمی‌شه و یه جوری دوا درمونش کرد؟»

- «نه... دکتر گفت حتما باید عمل بشه... تازه خودت که خبر داری خرج دوا دکترش تا حالا چقدر بوده... واقعا نمی‌دونم چی کار باید بکنم»

نازنین از روی صندلی پرید پایین و شروع کرد به دوییدن توی راهروی بیمارستان...

- «نازنین! اینجا نباید سرو صدا کنی... اینجا اصلا بچه‌ها رو راه نمی‌دن من به سختی آوردمت تو, اگه اینطوری کنی مجبور می‌شم ببرمت خونه»

- «پس کی مامان رو می‌بینم؟»

- «دختر نازم امروز نمی‌تونی مامانو ببینی...» رو کرد به مادر بزرگو ادامه داد «یه درخواست وام دادم ولی نمی‌دونم کی باهاش موافقت بشه!»

...

...

...

بیرون بیمارستان روبه روی دکه روزنامه فروشی یه مرد در حالی که یه دستش توی جیبش بود داشت تیتر روزنامه‌ها رو می‌خوند... رو کرد به دکه‌دارو پرسید «راستی شما می‌دونی قضیه این اختلاس 2.8 تیلیاردی چیه؟»

...


+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 25 شهریور1390 و ساعت 0:58 |
الان یه مثلث رو فرض کن... که قرمزه...

حلا فکر کن که یه دفعه زرد شد...

حالا فکر کن که دوباره قرمزه...

حالا متوجه شو که اون از اولش هم قرمز بوده و هرگز زرد نشده...

حالا زانو بزن و در حضور خدا از خودت بپرس «آخه چطور یه چنین چیزی ممکنه؟»

آره کسی نمی‌تونه به امر چیزی رو متوجه بشه...

حالا به این نکته توجه کن که هیچ کسی هیچ وقت فعل «متوجه شدن» رو به صورت امری به کار نمی‌بره...

حالا متوجه شو که یه تکنیک ساده رسانه‌ای هست که با توجه به ضریب هوشی مخاطب مجبورش می‌کنه که یه رمز رو از توی مطالب متوجه بشه... و توجه کن که وقتی چیزی رو خودت متوجه بشی در قسمت پر اهمیت ذهنت قرار می‌گیره و می‌تونه خیلی بیشتر تاثیر داشته باشه...

حالا دوباره زانو بزن و دستاتو توی هم مشت کن و از خودت بپرس «آخه این اطلاعات به چه دردی می‌خوره؟»

حالا از این حرف خودت ابراز ندامت کن...

حالا به این نکته توجه کن که «در ابتدا که این متن رو می‌خوندی خیلی نسبت به انجام کارهای اجباری حس بدی داشتی اما در طول زمان عمل کردن به مراحل برات راحت شد چون اینطور باور کردی که هر کدام از کارها دلیلی دارد حتا اگر برات شرح داده نشود... و بدون که هر کسی می‌تونه فرمان بردار باشه... برای اعدام به جای جلاد باید پادشاه رو توبیخ کرد»

حالا از من به خاطر صداقتم در استفاده از فعل به صورت امری تشکر کن...

+ نوشته شده توسط عقل کل در چهارشنبه 23 شهریور1390 و ساعت 17:37 |
یکی از مشکلات وبلاگ اینه که آدم وقتی مدتی نباشه دوست داره کلا نباشه

این حسی منم دارم مخصوصا که تو مدتی که نمی‌تونستم اینجا چیزی بنویسم بیشتر به دفترچه خاطراتم عادت کرده بودم... به هر حال من همیشه به یه چیز اعتقاد دارم و اون اینه که هر چیز خرابی رو می‌شه درست کرد به شرطی که آدم به اندازه کافی براش وقت بذاره و این همین کاری که من می‌خوام الان در مورد دوستای اینترنتی و وبلاگم بکنم...

در نهایت دوست دارم اینو از قول شاعر بگم:

if I seem to act unkind
It's only me, it's not my mind

پ.ن: انتظار داشتم حداقل یکیتون فهشی چیزی بده... من نمی‌دونم کی شما رو اینقدر مودب بار آورده

پ.ن 2: گویا چند نفر وبلاگشون رو در این مدت بستن... چه طوری اونا رو یپدا کنم؟

پ.ن 3: شاهرخ کیه؟

+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 20 شهریور1390 و ساعت 20:1 |
همیشه اعتقاد داشتم توی این مملکت از همه بیشتر به ملی مذهبی‌ها ظلم شده

الان واقعا نمی‌دونم چی باید بگم... یه چیزایی هستن که آدمو داغون می‌کنه.... خبر فوت هاله سحابی برای من اینطوری بود. اما صبر ما از عمر خیلی‌ها از آقایون بلندتر‌ه



+ نوشته شده توسط عقل کل در شنبه 14 خرداد1390 و ساعت 0:2 |
من چون کلا با Dream Theater خیلی حال می‌کنم این پست کلا برای دو آلوبم اول این گروه و آهنگاییه که من از این دو آلوم دوست دارم...

در آلبوم اول گروه When Dream And Day Unite که در سال 1989 منتشر شده من دو تا آهنگ دوست دارم...

1) The Killing Hand: که کلا چیز خیلی جالبه... و برای دونستن داستان باید حتما گوشش کنید...

2) Afterlife: اونم به خاط ریتم مضطرب کننده و این تیکه:

Behind closed eyes

Some comfort lies

In knowing the truth never spoken

Through this world with it's hidden conclusions

We'll keep moving like mice through a maze

3) Status Seeker: این اهنگ هم مثل بقیه آهنگای اولیه گروه تم جز خاصی داره که از ابتدا می‌تونه جذاب باشه. و البته من این قسمت ترانه رو خیلی دوست دارم:

In a garden where the seeds were spilled

I favored the few that stood strong in the sun

As I reached for the profit of my prize

I found I had trampled the forgotten ones.

4) Only A Matter Of Time: رتیم این آهنگ برای من خیلی جذابه. اگه خوب دقت کنید آهنگ باید یک گام کلیسایی جلو برده می‌شه که حس خاصی به شنونده می‌ده. وزن موسیقی هم در جاهایی بهه شکل خیلی زیبا تغییر می‌کنه. در مورد ترانه بهتره که خودتون گوش کنید.

در آلبوم دوم گروه که کلا یه شاهکاره من همه آهنگاشو دوست دارم:
1) Pull Me Under: فقط برای نمونه یه قسمت از ترانه رو می‌ذارم که به عمق فاجعه پی ببرید:

Watch the sparrow falling
Gives new meaning to it all
If not today not yet tomorrow
then some other day

I'll take seven lives for one
And then my only father's son
As sure as I did ever love him
I am not afraid

This world is spinning around me
The whole world keeps spinning around me
All life is future to past
Every breath leaves me one less to my last

2) Another Day: این آهنگ تم جز داره و خیلی خفنه... و فقط دو تا جمله از ترانه:

Better to save the mystery
Than surrender to the secret

3) Take The Time: گذشته از سولوهای نفس‌گیر این آهنگ (که البته بیشترش کیبرده) ترانه خیلی جالبی هم داره. به این یه قسمت توجه بفرمائید:

Life is no more assuring than love
There are no answers from voices above
You're fighting the weight of the world
And no one can save you this time
Close your eyes
You can find all that you need in your mind

4) Surrounded: گذشته از تم جز و آروم آهنگ که خیلی ترکیب جالبی رو در آلبوم ساخته. اینم یه تیکه از ترانه‌:

I know it's easier to walk away than look it in the eye
But I've given all that I could take
And now I've only habits left to break
Tonight I'll still be lying here
Surrounded in all the light

5) Metropolis, Pt. 1: The Miracle And The Sleeper: این آهنگ از اون نوع اهنگایی نیست که بار اول که گوش می‌دید خوشتون بیاد و اونم به دلیل رتیم ناموزونشه. باید با بک گراند گروه آشنا باشید تا بهتر این آهنگ رو بفهمید. این هم قسمتی از ترانه:

I was told there's a miracle for each day that I try
I was told there's a new love that's born for each one that has died
I was told there'd be no one to call on when I feel alone and afraid
I was told if you dream of the next world
you'll find yourself swimming in a lake of fire

6) Under A Glass Moon: این آهنگ رو من بیشتر به خاطر سولوهای باور نکردنیش دوست دارم.

7) Wait For Sleep: این آهنگ از نوع آهنگاییه که اگه جز گوش داده باشید و به پیانو جز علاقه داشته باشید به شدت برانتون جذابه. من وقتی این آلبوم رو گوش دادم به این آهنگ که رسیدم شش بار این آهنگ رو گوش دادم. به خاطر وزن لنگ آهنگ و گام خاص احتمالا خیلی زود ازش خسته نخواهید شد.

8) Learning To Live: این آهنگ شاید در ابتدا به خاطر سولوهای طولانیش کمی خسته کننده به نظر برسه ولی ترانه فوق العاده‌ای داره و سولهاش وقتی به حس درونشون پی ببرید به طرز دهشتناکی جذاب می‌شن. اینم یه قستم از ترانه که من دوست داشتم:

The way your heart beats
Makes all the difference
In learning to live

Spread before you is your soul
So forever hold the dreams within our hearts
Through nature's inflexible grace
I'm learning to live

+ نوشته شده توسط عقل کل در سه شنبه 27 اردیبهشت1390 و ساعت 13:23 |
«حاج اکبر» مسئول حمل اسلحه تا محل مربوطه بود و دو دوست وفادارش «سید» و «یعقوب» هم ماموریت داشتن در این عملیات بهش کمک کنن. 

این چندصدمین جمعه‌ای بود که این عملیات خطیر به اونها محول می‌شد و با وجود این که در این کار به شدت خبره بودند هیچ کدام نمی‌دانستند که این بار چه خطراتی در کمین انها خواهد بود.

حاج اکبر طبق معمول اسلحه رو از پایگاه تحویل گرفت و در روزنامه وزین اطلاعات پیچید تا از نظر عقدیتی محافظ بشه.

هر سه سوار یه موتورهزار شدن و به سمت منطقه راه افتادن. هنوز دویست متر از پایگاه دور نشده بودن که یک ماشین که به طور یقین به وسیله عوامل رژیم صهیونیستی اجیر شده بود (با توجه به صدای موسیقی مبتذلی که از داخل پخش می‌شد مشخص بود) راه خودش رو به کمی به سمت موتور اونها کج کرد...

حاج اکبر که خبره روزگار بود سریعا موضوع رو فهمید. در حالی که با یه دست موتور رو کنترل می‌کرد اسلحه رو از توی عایق عقیدتی در آورد و با یه دست یه خشاب رو توش جا شد (نپرسید چطوری!). به یعقوب اشاره کرد که از پشت, فرمون موتور رو بگیره و با یک حرکت شجاعانه اسلحه رو به سمت عامل رژیم صهیونیستی گرفت و ماشین رو به رگبار گرفت.

شیشه جلو یه دفعه قرمز شد و ماشین متوفق شد. فریاد تکبیر از یعقوب و سید بلند شد و همینطور ادامه پیدا کرد... به نظر می‌رسید که مردمی که کنار خیابون ایستاده بودن هم به وسیله آمریکای خون خوار استخدام شده بودن چون با دیدن این صحنه افتخار افرین شروع کرده بودن به ارزش‌های انقلاب فهش می‌دادن... حاجی که اینو دید نتونست خودش رو نگه داره, نعره‌ای کشید و تیربار رو گرفت و به سمت جمعیت...

صدای تکبیر سید و یعقوب بلندتر شد. و این تکبیر تا زمانی ادامه داشت که موتور ناگهان ایستاد. سید (که یک نابغه فنی بود) گفت: به نظر می‌رسه که بنزین تموم کردیم. حاجی ولی با قنداق تفنگ توی دهنش کوبید و گفت یعنی می‌خوای بگی من حواسم به بنزین نبوده. سید که دهنش پر خون شده بود در حالی که سعی می‌کرد دهنش رو باز نکنه گفت که: نه احتمالا کار عوامل موساد بوده. در این لحظه بود که هر سه بلند شروع به مرگ بر اسراعیل گرفتن کردن... و همه اینها در حالی اتفاق می‌افتاد که مردم داشتن به سه نفر که کنار یه موتور ایستادن و با یه اسلحه در دست دارن شعار می‌دن نگاه می‌کردن.

یعقوب (که حس ششم خیلی قوی داشت) یکی از عوامل سیا رو که در لباس یک زن بد حجاب در جمعیت بود شناسایی کرده بود اسلحه رو از دست حاجی گرفت و همونجا حکم الهی رو در حقش اجرا کرد. مردم فریاد زنان از اونجا دور می‌شدن و اینجا بود که حاجی حرفی پر مغز رو به دوستان زد «عدالت برای مردم فاسد قابل تحمل نیست». سید و یعقوب مجدد به تکبیر گویی ادامه دادن.

همین طور که خیابون ولیعصر رو پایین می‌رفتن به جایی رسیدن که باید به اونطورف جوب کنار خیابون می‌رفتن و با توجه به آب زیادی که از جوب رد می‌شد این کار خیلی خطیر به نظر می‌رسید. اینجا بود که همه ایستادن و سکوت عجیبی همه شهر رو فرا گرفت. فقط صدای باد بود که به گوش می‌رسید تا اینکه سید سکوت رو با این جمله شکست: «شما نباید به من فکر کنید...» حاجی و یعقوب که بغض عجیب گرفته بودشون گفتن: «نه تو نه  تو هنوز خیلی جوونی سید» سید رو به یعقوب کرد و گفت: «تو می‌خوای هفته دیگه با کوکب خانوم ازدواج کنی پس این عدالت نیست» و به حاجی گفت: «من خیلی بیشتر از اینا به تو مدیونم»...

اینجا بود که در حالی که هر سه داشتن گریه می‌دن حاجی گفت: «اگه خودت می‌خوای من چی بگم.» و با یه حرکت سریع سر سید رو به یکی از درختا کوبید و بدن بی جونش رو انداخت توی جوب تا خودش و یعقوب بتونن از روش رد بشن و به اون طرف جوب برسن. حاجی به یعقوب که داشت به پشت نگاه می‌کرد گفت: «باید به راهمون ادامه بدیم نباید بذاریم احساساتمون ما رو نگه دارن». پنجاه متر که رفتن جلوترحاجی دائم سعی می‌کرد توجه یعقوب رو به اون طرف خیابون جلب کنه تا پل رو جوب رو نبینه... یعقوب هم وانمود می‌کرد که چیزی ندیده و سید برای هدف والایی جونش رو گذاشته...

در همین گیر و دار بود که صدای یه دعوا رو اون جلوتر شنیدن. سریع خودشون رو به محل رسوندن و دیدن که دو نفر به شدت در حال دعوا هستن. یعقوب (که خیلی شجاع بود) خودش رو انداخت وسط تا قضیه رو جم کنه ولی به شدت وارد درگیری شد. در همین گیر دار بود که چند نفر اونو گرفتن تا از محل دور کنن و (با توجه به حس ششمش) فهمید که اونا از عوامل موساد هستن که دارن اون رو به یک خانه امن انتقال می‌دن. فریاد زد... «حاجی منو بزن... نذار اونا منو ببرن... اینطوری تمام اطلاعات رو به دست می‌یارن» حاجی که گیج شده بود فریاد زد «کدوم اطلاعات؟» یعقوب گفت «مهم نیست ... منو بزن» و حاجی یعقوب رو جلوی چشم همگان به خاکو و خون کشید.. وقتی اومد بالای سرش یعقوب در حالی که نفسای آخرش رو می‌کشید گفت: «به کوکب بگو دوسش دارم... آههه» و حاجی خیلی آروم چشمای اونو بست. وقتی بلند شد که عوامل موساد رو شناسایی کنه دید که هیچ کس توی خیابون نیست و همه اون ترسوها فرار کرده بودن.

در حالی که افتخار می‌کرد که نذاشته دست عوامل رژیم صهیونیستی به یعقوب برسه وارد خیابون انقلاب شد. با توجه به اینکه می‌دونست به وسیله جاسوس‌های سیا و موساد شناسایی شده روی زمین دراز کشید و ترجیح داد که برای جلوگیری از شناسایی, بقیه مسیر رو روی زمین قلط بزنه...

به نظر می‌رسید که پیاده روها رو برای قلط زدن درست نکرده بودن مخصوصا که توی یه قسمت پیاده رو شیشه‌خورده‌های ناشی از شکته شدن شیشه یه مغازه هم ریخته شده بود... گرچه این حقیقت برای حاجی خیلی سخت بود اما باز هم به صورت دراز کش به مسیر ادامه داد... چند ده متر بیشتر به دانشگاه نمونده بود و خون زیادی از حاجی رفته بود.... ادامه راه خیلی سخت بود اما چاره‌ای نداشت...

تصویر تمامی بزگان انقلاب جلوی چشمش می‌اومد. انگار آخرین لحظه‌ها بود... بیست متر تا دره دانشگاه مونده بود. نمازگزارا داشتن وارد می‌شدن و بعضی‌ها برای حاجی که روی زمین دراز کش داشت حرکت می‌کرد پول می‌ریختن... حاج رحیم مسئول تحویل گرفتن اسلحه رو دم در دانشگاه دید که منتظره...

خیلی سعی می‌کرد که خودش رو بهش برسونه. یه موتور هزار سریع خودش رو به در رسوند... بله اون حاج اصغر بود. مسئول پایگاه خیابون بالایی (که رقابت شدیدی با حاج اکبر داشت)... حاجی وقتی این صحنه رو دید انگار تمام خونش از بدنش خالی شد... حاج اصغر اسلحه‌ای رو از توی روزنامه یالثارات در اورد و به حاج رحیم داد... و حاج رحیم به اون گفت: «از این به بعد شما مسئول آوردن اسلحه نماز جمعه خواهید بود»

و در آن لحظه بود که حاج اکبر شربت شیرین شهادت را سر کشید و این دیار را به مقصد دیار باقی ترک گفت...

نماز جمعه ان روز هم مانند تمامی هفته‌ها با شکوه و استقبال زیادی صورت گفت و خطیب جمعه تهران بهترین صحبت‌ها آن هفته جهان را به سمع و نظر نمازگزاران رسانید.

+ نوشته شده توسط عقل کل در شنبه 24 اردیبهشت1390 و ساعت 14:56 |
من شخصا وقتی مطلب بیشتر از ده خط می‌بینم به احتمال 90 درصد تا آخرش نمی‌خونم...

اما نمی‌دونم چرا خودم همیشه بیشتر از ده خط می‌نویسم...

یکی از پس بردن به انحرافات روانی آزمون تداعی کلماته. من این آزمونو یه بار دیگه روی خودم آنجام می‌دم و نتیجه رو می‌ذارم اینجا. فکر کنم جالب باشه اگه شما هم امتحان کنید. روش انجام آزمون اینه که یه کلمه خوانده می‌شه و باید اولین چیزی که بعد از خواندن اون به ذهنم می‌رسه رو بنویسم:

1) سر: خون

2) سبز: آزاد

3) آب: هندونه

4) آواز: گیتار

5) مرگ: داس

6) دراز: طناب

7) قایق: غروب

8) شمردن: ماشین حساب

9) پنجره: ابر

10) دوستانه: پارک

11) میز: کتاب

12) تقاضا: پول

13) دهکده: بز

14) سرد: بستنی

15) ساق: فوتبال

16) رقص: موسیقی

17) دریا: شنا

18) بیمار: الکل

19) غرور: پیروزی

20) آشپز: پیتزا

21)جوهر: خوش نویسی

22) شرور: آزاد

23) سوزن: خون

24) شنا: عمیق

25) مسافرت: جنگل

26) آبی: آسمون

27) نان: کنجد

28) شکار: آهو

29) لامپ: داغ

30) غنی: آرانیوم

31) درخت: برگ

32) نیش: مار

33) عضو: کلیه

34) زرد: آفتاب گردون

35) ییلاق: مهاجر

36) مردن: سیاه

37) نمک: تخمه

38) تازه: ماهی

39) عادت: کامپیوتر

40) عبادت: جانماز

41) پول: سبز

42) کودن: بی سواد

43) دفتر: مداد

44) شکستن: شیشه

45) انگشت: سیم

46) راست: چپ

47) پرنده: پر

48) افتادن: خواب

49) کتاب: کاغذ

50) نادرست: املا

51) قورباغه: خیس

52) تقسیم: کیک

53) گرسنه: آفریقا

54) سفید: لباس

55) کودک: تپل

56) سرگرمی: سگا

57) مداد: شعر

58) غمگین: اشک

59) بنفش: ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬کبود

60) ازدواج: گل

61) خانه: متکا

62) گران: طلا

63) شیشه: بیرون

64) جنگ: تانک

65) پوست: صورتی

66) بزرگ: بالون

67) سیب زمینی: چیپس

68) نقاشی: قلمو

69) حزب: مشارکت

70) کهنه: لباس

71) گل: رز

72) زدن: گل

73) صندوق: پول

74) وحشی: حیوان

75) خانواده: والدین

76) شستن: حمام

77) حمام: صابون

78) بیگانه: فضا

79) شادی: تولد

80) دروغ: پیر

چیز جالبی به نظر می‌رسه... شما هم می‌تونید امتحان کنید

+ نوشته شده توسط عقل کل در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 و ساعت 14:42 |
عقل کل بودن کار خیلی سختیه... می‌گید نه؟... خوب چیکار کنم! (این پیش گفتار بود!)

دیروز توی حمام داشتم به یه خاطره فکر می‌کردم. یه بار سر کار داشتیم با همکارا در مورد زبان آلمانی صحبت می‌کردیم که یکی از همکارای خانوم یه دفعه پرید وسط و به من گفت: من از آلمانی اینو بلدم «!Ich liebe dich» (یعنی دوست دارم!) بعد یه دفعه همهمون ساکت شدیم و اون بیچاره سرخ شد. من برای اینکه از اون حالت بد خارج بشیم گفتم آره منم یکی از اولین اصطلاحاتی که یاد گرفتم همین بود (گرچه هیچ وقت کاربردی نداشته!) کلا هر زبانی که آدم یاد می‌گیری این یکی از اصلاحات اولیه که یاد می‌گیره... حالا بگذریم که بحث اونجا به خوبی و خوشی تموم شد و اون دخترم تا آخر دیگه چیزی نگفت که نکنه صوتی دیگه‌ای بده... 

ولی من به این فکر می‌کنم که اگه «دوست دارم» از اولین چیزاییه که آدم یاد می‌گیره شاید برای اینه که اصطلاح حیاتیه و در زندگی خیلی می‌تونه به ما کمک کنه... اگه مبنا افرادی مثل من باشن این اصطلاح رو باید در کتب واژگان عهد عتیق پیدا کرد... به این فکر می‌کنم که چقدر سخته که به کسی بگیم دوست دارم... (شاید به نظرتون اونقدر سخت نباشه ولی من کارای سختی در زندگیم کردم ولی هیچ وقت از پس این یکی بر نیومدم)

من شخصا همیشه با این مشکل در زندگی عاطفیم رو به رو بودم که سعی می‌کردم احساس واقعیم رو نسبت به افراد اطرافم درون خودم بکشم و در این کار تا حدی موفق بودم که هیچ یک از نزدیکان و دوستانم دقیقا نمی‌دونن من نسبت به اونا چه حسی دارم... و متاسفانه مشکلی که وجود داره اینه که این نوع شخصیت در جامعه ما (مخصوصا برای مردان) خیلی پرطرفداره و جذبه خاصی به اونا می‌ده.... من شخصا افراد با احساسی رو دیدم که فقط به خاطر ابراز نیاز و علاقه به دیگران همیشه مورد ظلم و بی محبتی قرار گرفتن.

دلیل این موضوع رو من در خطای ما از تعریف عشق می‌‌دونم. از نظر بخش غالب جامعه (که البته شامل اون افراد با احساسا مذکور نمی‌شه) عشق یه نیازه. نیازی که معشوق به عاشق داره. ما یاد نگرفتیم که لذت دوست داشته شدن رو بچشیم و بفهمیم که ما هم نیاز داریم که دوست داشته بشیم. خود من هر بار به وسیله شخصی دوست داشته شدم سعی می‌کردم هیچ کاری در موردش نکردم و وقتی از دست می‌دادمش احساس می‌کردم یه جای خالی توی قلبم ایجاد شده که مدت‌ها زمان می‌خواست تا پر بشه. حالا می‌فهمم که دوست داشته شدن هم احساس خیلی خوبیه...یه نیازه... دارم سعی می‌کنم افرادی رو که بیشتر دوستم دارن یا حتا بیشتر بهم نیاز دارن بیشتر دوست داشته باشم.

دوست دارم نسل بعدیه ما بهتر از عشق رو درک کنن... حتا اگه بارها قلبشون شکسته بشه...

(راستی اگه این مطلب کمی رمانتیک شده واسه اینه که دارم آلبوم پیانوی Notes On A Dream رو از Jordan Rudess گوش می‌دادم...)

+ نوشته شده توسط عقل کل در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 و ساعت 20:5 |

اینو امروز دیدم خیلی حال کردم... انصافا در حد تیتاپ بود برام...

واقعا جای تاسف داره که زندگی که نداریم هیچ... یه خرگوشم نداریم... زندگی سختیه واقعا


+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 11 اردیبهشت1390 و ساعت 15:35 |

یه دیوونه‌ای هست به نام  Buckethead که یه آهنگ مزخرفی داره به نام A Day Will Come که من می‌دونم تو ازش خوشت نمی‌یاد. ولی من میاد... منظورم خوشمه... خوشم میاد...

این آهنگ سبکش اینسترومنتال پروگرسیو متاله... یعنی هیچ احمقی وسطش عرعر نمی‌کنه... و من ازش خوشم میاد نه به خاطر اینکه موسیقی دلنشینیه بلکه به خاطر اینکه بعد از همه چیز در دقیقه 5ام آرامش عیجیبی بهم می‌ده... حس آرامش بعد از آشوب... مثل حس سیری بعد از گشنگی یا حس خواب بعد از بی خوابی, با هم بودن بعد از جدایی یا دستشویی رفتن بعد از عذاب... (مثال آخر رو همه می‌فهمن!)

من سعی می‌کنم تعادل چیزای مزخرف و خوب رو حفظ کنم...

دوستان مزخرف و خوبم. شما هر دو بخشی از خوشحالی من هستید از شما ممنونم....

+ نوشته شده توسط عقل کل در سه شنبه 30 فروردین1390 و ساعت 0:40 |

Started a dangerous game that's not won by

The person who made the first move

Chose to be targeted by all those eyes

And now, some of you think I'm a fool... 


I guess I am guilty, I'm only a man

But this world is imperfect too, 

And that just has to do... 


I chose not to hear what the smart people said, 

And instead played my cards like a fool

Every day took a chance to get caught in the fire, 

These flames do not burn like I do... 


I wait in line to be hung by the neck, 

Until everyone sees I'm right

I need to have my chains


Removed and hide here

While the spotlight's seeking me... 

Forget the world for now, my Love, 

And live these days with me

As if the world wasn't ending... 


[Sonata Arctica(ع) - As If The World Wasn't Ending]

+ نوشته شده توسط عقل کل در چهارشنبه 24 فروردین1390 و ساعت 21:22 |
شب عید بود و مغازه خیلی شلوغ شده بود.

ماهی‌ها دونه دونه از توی آکواریم بزرگ کنار ویترین در آورده می‌شدن و روی میز پوستشون کنده می‌شد...

سه تا ماهی توی تنگ مونده بودن...

ماهی شجاع...

ماهی باهوش...

و ماهی احمق و ترسو...

دیگه دیر وقت شده بود و خیابونا داشت آروم آروم خلوت می‌شد...

دست مغازه دار که رفت توی آکواریم ماهی شجاع برای نجات بقیه خودش رو انداخت جلو و بقیه شاهد تیکه تیکه شدنش بودن.

ماهی باهوش که رفتن دوستاش رو دونه دونه دیده بود و از عاقبتش خبر داشت شروع کرد به سریع شنا کردن تا شاید گرفتنش رو برای مغازه دار سخت کنه.

یه مشتری کنار آکواریوم با یه زنبیل پر از خرت و پرت ایستاده بود... مغازه دار رو صدا کرد و ماهی باهوش رو که به نظر پر انرژی‌تر می‌رسید رو با انگشت نشون داد...

مغازه دار بیست ثانیه‌ای برای گرفتن ماهی تلاش کرد و در نهایت انداختش روی میز و با چندتا ضربه از تحرک انداختش...

ماهی ترسو تمام این مدت از ترس پایین آکواریوم شنا می‌کرد. 

و خیابون‌ها همین طور خلوت‌تر می‌شد... مغازه دار حس کرد امشب دیگه کاسب نیست. کرکره رو کشید پایین و ماهی ترسو رو برای یه روز زندگی بیشتر تنها گذاشت.

+ نوشته شده توسط عقل کل در سه شنبه 23 فروردین1390 و ساعت 21:57 |
اینکه همیشه مطالب یه جوری به نویسنده ربط پیدا می‌کنه خیلی تکراریه. جالبه که در مورد خواننده هم نوشت.

تو الان توی یه اتاق نشستی و داری واژه‌ها رو با چشمات (یا چشمت اگه یه چشم باشی!) زیر رو می‌کنی. می‌خوام در مورد خودت کمی فکر کنیم.

دقیقا چرا الان اومدی اینجا؟ یه لحظه با خودت فکر کن چه چیزی اینجا باعث شده که چنین خفتی بکنی و بیای اینورا؟ اگه الان برای یک ساعت از پای کامپیوترت بلند بشی چه کار می‌کنی؟

همین الان فکر کن و ببین تا پایان روز (امیدوارم شب تا دیروقت نشینی این چیزا رو بخونی!) چه کارای هست که می‌خوای انجام بدی. من دوست دارم الان یه لیوان شیرموز درست کنم بخورم ولی نه موز تو یخچال هست نه شیر بنابراین... ... ... ... رفتم به لیوان آب خوردم اومدم...

به سه تا چیز در مورد خودت فکر کن که دوست داشتی عوضشون کنی... (فکر کن زود نرو خط پایین به خدا اون پایین خبری نیست)

حالا به سه تا چیز در مورد خودت فکر کن که دوست داشتی همه داشتن (امیدوارم دوست نداشته باشی همه مردم دنیا رو به یک جنس تبدیل کنی چون منقرض می‌شیم).

به جز ظاهرت سه تا چیزی که تو رو از دیگران متمایز می‌کنه چیه...

...

(من رفتم یه لیوان دیگه آب خوردم... نمی‌دونم چرا اینقدر تشنم می‌شه...)

خوب حالا من به همه سوالاتی که از تو پرسیدم خودم جواب می‌دم و می‌تونیم جواب‌ها رو مقایسه کنیم و کلی لذت ببریم (البته کارهای لذت بخش‌تری هم در دنیا برای انجام هست اما فراموش نکن این انتخاب خودت بود که اومدی اینجا):

- من اومدم اینجا که *ترجیح می‌دم جواب رو به دو صورت بنویسم...

۱) (حالت کلاسیک که شخصیت منو حفظ می‌کنه) یک مطلب جدید بنویسم و شما رو باز متعجب کنم.

۲) (واقعیت!) حوصله‌‌ام سر رفته بود اومدم ببینم کسی نظر جدید گذاشته یا نه... نظرات رو که خوندم و جواب دادم به نظرم رسید یه مطلب جدید بذارم که شما بازم نظر بذارید...

- اگه برای یک ساعت از پای کامپیوتر (اه ببخشید رایانه) بلند می‌شدم احتمالا یه کتاب می‌خوندم

- الان پایان روزه اما اول صب قرار بود این کارا رو بکنم (یه جدول لغت برای وبلاگ آموزش زبانم ترجمه کنم٫ وبسایت مهندسی ... رو شروع کنم٫ کمی ریاضی بخونم٫ سولوی جدید این هفته رو تمرین کنم و بهتر از همه یه دست وارکرافت بازی کنم) البته من از صب تا حالا فقط مورد اول و آخر رو انجام دادم چون وارکرافت خیلی حال می‌ده... یه سری کارهای خورده ریزم انجام دادم

- سه تا چیز که می‌خوام در مورد خودم عوض کنم؟ این سوال شخصیه پس من جوابش رو به تو نمی‌گم... (چیه؟ نکنه انتظار داری شخصیت خودم رو برای تفریح تو خراب کنم... مردم یه توقعاتی دارن به خدا!)

- چیزای زیادی در مورد خودم هست که دوست داشتم همه داشتن (چیه؟ نکنه انتظار داری برای اینکه تواضع خودمو نشون بدم اعتماد به نفس کاذب خودم رو در درونم خفه کنم... مردم چه توقعاتی دارن به خدا!)... آره داشتم می‌گفتم. یکی نوگرایمه دومی قانون مندیمه و سومی دلرحمیم (و همانا ما بخشنده و مهربانیم)... البته جا داره که بگم «چاکر دائی!» (منظور از دائی تو بودی که تحویلت گرفتم٫ این برای این بود که اعتماد به نفس کاذبم دلزده‌ات نکنه)

- به جز ظاهرم چه چیزایی متمایزم می‌کنه؟ یعنی باید از چشای قشنگ عسلیم بگذرم و نگم... ای بابا... خوب من اولین عادت خاصی که دارم اینه که وقتی یه چیز خنده دار می‌گم خودم نمی‌خندم. دومیش اینه که وقتی دارم یه متنی رو توی کامپیوتر (ببخشید رایانه!) می‌خونم هی سلکت و آنسلکتش می‌کنم به طوری که اعصاب دیگران رو خورد می‌کنه و سه اینکه وقتی عصبانی می‌شم برای یه مدت طولانی هیچی نمی‌گم... یه چهارم هست که دوست دارم بگم. (اصلا فکر کنید باید چهارتا می‌گفتیم... اصلا توهم چهارتا بگو خوب) من خیلی جملاتم رو با من شروع می‌کنم...«من فکر می‌کنم... من رفتم... من می‌خوام... من نمی‌یام... من فلانم... من فلان نیستم... من می‌دونستم و من غیره...»

سوالا تموم شد

جوابای تو خیلی با مال من فرق داشت٫ من می‌دونم... باید سعی کنی خودت رو بیشتر به من شبیه کنی. می‌دونی چرا؟ چونکه اونطوری یه دست می‌شیم و همه به افراد باحال تبدیل می‌شن... (این اعتماد به نفس کاذب منو کشت)

اگه توجه کرده باشی من بازم بیشتر در مورد خودم صحبت کردم... همش تقصیر تو و اعتماد به نفس کاذبه...

+ نوشته شده توسط عقل کل در چهارشنبه 17 فروردین1390 و ساعت 2:30 |
هنوز هیچی نشده یه نفر اومده و توی وبلاگ بالا اورده از اون مطلب ولی اگر فکر شده که با این کارها من به این مبارزه و نوشتن این مطالب ادامه نمی‌دم کور خونده شده...

آره به اونجا رسیدیم که آقای سیبی منو و بهترین دوستم رو کرده بود همه کاره کلاس... خوب شما اگه فکر کردید به من الکی می‌گن عقل کل خیلی در اشتباهید چون دلایل داره...

شرح وظایف این جانب به صورت زیر بود:

1) صحیح کردن املای بچه‌ها: چون وبلاگم رو می‌خونید پس می‌دونید که من یه نابغه املا هستم و اکتشافات زیادی در این زمینه انجام دادم. که شامل ساختارهای جدید املایی, تغییر واژگان, ساده سازی و کلا ساخت واژههای جدید می‌شه... من نمی‌دونم آقای سیبی چی فکر کرده بود که املاها رو می‌داد من صحیح کنم. (شاید می‌خواسته من با این کار تقویت بشم... خدا پدرش رو بیامرزه ولی هیچ تاثیری نداشت) جهت اطلاع شما صحیح کردن املا خیلی کار راحتیه چون هرچی رو هم که نبینی کسی به روی خودش نمی‌یاره و کلا همه چیز به خیر و خوشی می‌گذره فقط گه گاهی بچه‌ها گله می‌کردن که چرا فلانی بیست شده در حالی که اشتباه داشته... در این گونه موارد من یه لبخند از جنس همونی که الان گوشه لبمه میزدم و همه چیز ختم می‌شد...

یک بار ولی اتفاق بدی افتاد... معلم واژه احتیاط رو که با ح نوشته می‌شه و من با ه نوشته بودم در املای من ندیده بود و بنده نیز با این خیال که درستش با ه است همه املاها رو صحیح کردم. چشمتون روز بد نبینه دفترا رو دادم به بچه‌ها یک داستانی شد که بیا و ببین... من دیگه حسابی کپ کرده بودم و کار هم با لبخند درست نمی‌شد... اوضاع به شدت خراب بود و من الان نمی‌گم که چطور این ماجرا رو پشت سر گذاشتم...

2) سوال کردن از دانش آموزان: شاید اشاره کرده باشم که آقای سیبی دست بزن داشت... دست که چه عرض کنم, بالشتک آب واژه مناسب تریه... از این رو سوال کردن از دانش آموزان قضیه مرگ و زندگی بود و به وسیله من و دوستم خوبم (که گفته بودم الان نمی‌دونم کجاست!) انجام می‌گرفت. بچه‌ها که می‌اومدن پای تخته با چشاشون التماس می‌کردن که سوالات آسون باشه و من و دوستم به نوبت نقش پلیس خوب و پلیس بد رو بازی می‌کردیم... اون زمان وقتی بود که از بچه‌هایی که قبلا ادب رو رعابت نکرده بودن حال می‌گرفتیم... تنها کسی که همیشه قسر (اونایی که در مورد نبوغ املایی من شک داشتن حالا دیگه مطمئن شدن!) در می‌رفت مبصر کلاس بود که هوای ما رو داشت.

3) وارد کردن نمره‌ها در لیست: خوب در مورد این یدونه من هرگز به عمد کاری نکردم... اما چند بار دفتر کلاس رو به ... کشیدم که مورد محبت اقای سیبی قرار گرفتم.

از قدیم گفتن چوب معلم گله و این حرفا... من چند بار مورد محبت جدی قرار گرفتم که جالبش اینی که الان می‌گم:

امتحان ریاضی داشتیم و من همه سوالات رو سریع حل کردم و آخر ورق به قاعده‌ی یه وجب خالی بود. منم نامردی نکردم و یه پسر خوشحال کشیدم که دوتا دستش رو آورده بالا و توی ابر بالا سرش نوشتم «آفرین به خودم»... ورق‌ها در حال صحیح شدن بود که آقای سیبی اسم من رو صدا کرد... من شاد و خندون رفتم سمت میزش و یه دفعه یه چک آبدار خابوند تو گوشم که دنیا همینطور دور سرم چرخید... گرچه 20 شده بودم ولی حال داد دیگه. بعد خیلی آروم گفت «برگه امتحانی مسخره بازی نیست, یه سند رسمیه». 

آقای سیبی علاقه خاصی به کتک زدن بچه‌ها داشت تا جایی که کارناوال کتک زنی راه می‌نداخت به این صورت که:

ابتدا یه امتحان سخت می‌گرفت که نصف بچه‌های کلاس برن پای تخته... بعد یه کاری می‌کرد که در نوع خودش بی بدیل بود. می‌رفت توی همه کلاسا و بچه‌های تنبل کلیه کلاس‌ها رو جمع می‌کرد و می‌آورد سر کلاس ما و همه رو با هم می‌زد. اصلا یه وضعی... کل کلاس می‌شد پر از بچه‌هایی که صورتاشون از ترس سرخ شده و دستاشون رو دارن به هم می‌مالن...

ایشون در زمینه هنرهای رزمی هم مهارت داشت... البته یه سبک جدید ایجاد کرده بود که بچه‌های بی دفاع رو در اون می‌زد.. اونقد کیف می‌کرد که بندازه زیر پای یه دانش‌آموز و بخوره زمین... این رو از اینجا می‌دونم که اگه نمی‌خوردن زمین با خط کش یا شلنگ می‌زد به کمرشون تا همه بچه‌ها بفهمن که باید بخورن زمین...

آقای سیبی عدالت محور بود. به این صورت که هر چند وقت یه بار بچه زرنگ‌ها رو هم شده بی دلیل می‌زد که همه بفهمن که کتک سهم همه‌اس... نمی‌دونم شاید هم از کتک زدن بچه تنبلا خسته می‌شد و می‌خواست طعم شیرین کتک زدن به شاگر اول رو هم بچشه.

آقای سیبی صدای خوبی داشت... قرآن رو یه جوری می‌خوند انگار دعای ندبه‌اس... من همیشه خنده‌ام می‌گرفت و سرم رو می‌بردم زیر میز و آروم می‌خندیم. جالب بود که همه باید به همون صورتی که اون می‌خوند می‌خوندن وگرنه مورد محبت قرار می‌گرفتن...

آقای سیبی محربون بود... هر یکی دو ماه یه بار یه سخرانی سوزناک می‌کرد با این مضمون که من شما رو دوست دارم و همه این کارا برای پیشرفت شماست... بعد همونایی که بیشتر از همه کتکشون می‌زد اشک از چششون جاری می‌شد و خودشون رو برای کتک‌های بیشتر آماده می‌کردن... من یکی از مشکلاتم این بود که وقتی این حرفا رو می‌زد نمی‌تونستم باور کنم بنابراین همیشه سعی می‌کردم یه جوری کتک نخورم.

آقای سیبی و فوتبال

مسابقات فوتبال در مدرسه ما به این صورت بود که معلم هر کلاس هم توی تیمش بازی می‌کرد و این جذابیتش رو چند برابر می‌کرد. من از نحوه فوتبال بازی کردن آقای سیبی خیلی خوشم می‌اومد... فرض کنید یه جسم صد کیلویی با سرعت بیست کیلومتر در حال قل خوردن باشه... هیچ بچه‌ای خوب جرئت نمی‌کنه سمتش بیاد مخصوصا که مثل آقای سیبی محربون هم باشه. از این رو تیم ما تا فینال رفت اما در مسابقه فینال آقای سیبی مصدوم شد و ما باختیم که خیلی دردناک بود.

نتیجه گیری

با وجود همه چیزایی که گفتم من از آقای سیبی خوشم می‌اومد. نه به این خاطر که یکی از شاگردای محبوبش بودم. یا اینکه فوتبالش خوب بود... کلا از فرمتش (نه از نظر جسمی) خوشم می‌اومد چون به خوبی کلاس رو کنترل می‌کرد و وقت کلاس رو هدر نمی‌داد... خیلی با حوصله مطالب رو توضیح می‌داد و هرگز کسی رو به خاطر سوال کردن یا نفهمیدن یه موضوعی در موقع درس دادن تنبیه نمی‌کرد... وقتی درس می‌داد یه احساس امنیتی توی کلاس وجود داشت... حتا وقتی قرآن می‌خوند و من زیر میز می‌خندیدم. الان که فکرش رو می‌کنم اصلا ازش بدم نمی‌یاد... 

چون نتیجه‌اس که مهمه نه چیزی که در لحظه رخ می‌ده...

+ نوشته شده توسط عقل کل در دوشنبه 15 فروردین1390 و ساعت 23:34 |
ما ایرانی‌ها رو می‌شه از دو راه جذب کرد. از طریق طنز و شهوت. من روش دوم رو بلد نیستم بنابراین از روش اول بیشتر استفاده می‌کنم... می‌خوام در مورد خاطرات ابتدایی بگم که بیشتر به قصه‌ها مجید شباهت داره...

من نمی‌دونم چرا بیشتر از همه سال‌های ابتدایی خاطرات سال پنجم توی مخم مونده...؟ (احتمالا می‌خوای بگی که چون بیشتر به زمان حال نزدیک بوده. اینو خودمم می‌دونم می‌خواستم مطلب رو با سوال شروع کرده باشم...)

آره... جونم برات بگه که ما یه معلم چاقی داشتیم که اونقدری که مهربون به نظر می‌رسید مهربون نبود. اگه بخوام با جزئیات بگم یه آدم چاق با قد بین ۱۷۰ تا ۱۷۶ رو تصور کن که وزنش حدودن ۹۰ کیلو باشه و به چاقی نوع سیبی مبتلا باشه (یدونه شکم که انگار دائم داره از داخل به پیراهن فشار میاره که بیاد بیرون٫ یه حالت انفجاری خاصی بهش داده بود انگار یه بغزی توی دلش باشه) حالا این آقاهه سیبیل هم داره و موهای کم پشتش در اطراف سرش سفید شده که سنش رو بیشتر از چیزی که واقعا بود نشون می‌ده...

دستایی داشت تپل که تازه وقتی توی صورتت می‌شست به وزنش پی می‌بردی... قالبا پیراهن سفید می‌پوشید و صورت گردش رو با عینک با مزه تر می‌کرد.

روز اول رو یادم میاد. می‌دونی من چون خل و چل بودم تمام سال قبل می‌رفتم معلمای سال پنجم رو با غبطه نگاه می‌کردم و خدا خدا می‌کردم که کی یکی از اینا می‌شه معلم من... خوب می‌دونید که آدم تا سر کلاس یه معلم نشینه که نمی‌فهمه چه شمریه که...

خوب٫ روز اول که آقای سیبی (از این به بعد ایشون رو با نام آقای سیبی بشناسید) اومد توی کلاس٫ من رو به شدت جو گرفته بود و کم مونده بود با انگشت نشونش بدم. بعد خیلی سنگین اومد و شروع کرد به صحبت کردن... بقیه‌اش زیاد یادم نیست به جز اینکه من در طول حرفاش دائم به صورت بچه‌هاد نگاه می‌کردم...

من همیشه به دو دلیل خیلی خوب می‌درخشیدم... البته شایدم سه دلیل٫ شایدم بیشتر... یکی اینکه قیافم شبیه بچه مثبت‌ها بود. دو اینکه چون هوای معلم رو داشتم معلم‌های سال قبل همیشه تعریفم رو پیش معلم‌های سال بعد می‌کردن و سه اینکه نقاشیم به طرز عجیبی خوب بود و چهارم اینکه (اه چهارم هم داشت... اصلا چهار دلیل٫ خوب شد) واقعیتش هم این بود که من با اینکه هیچ وقت زیاد درس نمی‌خوندم نمره‌هام مخصوصا توی درسایی مثل ریاضی و درس‌های غیر حفظی همیشه خوب بود.

یه ماه که گذشت من و بهترین دوست دوران ابتداییم (که الان اصلا خبری ازش ندارم!) شدیم «تیچرز پت» واقعی آقای سیبی... و من بقیه‌اش رو توی پست بعد می‌گم چون خیلی طولانی شد...

فعلا برم کمی به کارام برسم...

+ نوشته شده توسط عقل کل در یکشنبه 14 فروردین1390 و ساعت 21:56 |
دو تا دست بزرگو سفید چیزی بود که هیچ وقت از خاطرش نمی‌رفت...

زبونه در رو که باز کرده بود سرش رو آروم بالا آورده بود و چیزی رو دیده بود که هیچ بره‌ای دوست نداشت ببینه...

اونجا بود که شنگول و منگول فداکاری می‌کردن و جونشون رو به خاطر نجات برادر کوچک و اشتباه اون از دست می‌دادن

وقتی پشت ساعت می‌لرزید داشت می‌دید که آقا گرگه چطور گوشت رو از استخون برادراش جدا می‌کرد و به نیش می‌کشید

گرگ حتا به خودش زحمت نداد که منگول رو کامل بخوره و گوشت تیکه تیکه شده اون تمام اتاق ریخته شده بود...

...

وقتی گرگ رفت هپه انگول بی جون روی زمین افتاد و چیز بعدی که یادش می‌اومد بزبز قندی بود که بدن نیمه جون اون رو از خونه دور می‌کرد...

اونا هیچ وقت به اون خونه برنگشتن و بزبزقندی همیشه سعی می‌کرد یه جوری اون خاطرات رو از ذهن هپه پاک کنه...

الان چهار سال از اون ماجرا می‌گذره. هپه انگول همه تلاشش رو توی این مدت کرد و کمیته‌ای متشکل از گوسفندای آسیب دیده در جریان حملات گرگ‌ها رو با نام کمیته ضد گرگ‌ها تشکیل داد. این کمیته وظیفه انجام حملات پراکنده به گرگ‌ها رو برعهده داره...

این روزا این اونا هستن که گرگ‌ها رو سلاخی می‌کنن و توله‌ گرگ‌ها رو ول می‌کنن تا برای نسل بعدی انتقام بزرگ بشن

+ نوشته شده توسط عقل کل در سه شنبه 9 فروردین1390 و ساعت 16:10 |
در چنین مواردی کلا نمی‌دونم که چی باید بگم اما برای نبودن به اندازه کافی بهانه دارم...

در حال حاضر تا یک حد مخصوصی خوشحالم چراکه یه دفعه تصمیم گرفتم برای یه مدت کار رو بذارم کنار و به تفریح و مطالعه و موسیقی و این حرفا بپردازم. واسه همین هم زدم بیرون که البته باعث تعجب عده‌ای شد...

تنها نکته بد این بود از دست دادن همکارای قبلی بود که احتمالا تا یه مدتی اذیت می‌کنه...

اگه الان تو این عکس دنبال من می‌گردید باید بدونید که احتمالا زیاد موفق نخواهید بود...

به هر حال با تاخیر چند روزه عید همتون مبارک... عذر می‌خوام که اینقدر دیر تبریک می‌گم...

امیدوارم سال خوب و پر انرژی داشته باشید.

+ نوشته شده توسط عقل کل در جمعه 5 فروردین1390 و ساعت 16:40 |
انگار همین دیروز بود. البته همین دیروز دیروز هم نه ها... منظورمون اینه که خیلی زود گذشت

بعد از اون حادثه مذوکری که گفتم به خدمتت حاجیتون یه مدتی توی لک بود. رفته بودیم واسه خودمون یه لونه‌ای ساخته بودیمو اونجاها می‌لولیدیم

این ماجرا ۵ سالی طول کشید تا اینکه...

تا اینکه سال ۴۲ شد... راستی من یادم رفت بگم که با آقا بزرگ دوستای گرمابه و اینا بودیم... یعنی یه روز ما آبمون قطع می‌شد می‌رفتیم خونه اونا گرمابه یه روز هم واسه اونا قطع می‌شد می‌اومدن سمت ما.

آره دیگه با هم اینور اونور حالی به قول معروف می‌بردیم و هر روز یه جایی پلاس بودیم

آره سال ۴۲ که شد هی من بهش گفتم بابا بی خیال اینطوری تا نکن با این مزدوران و دژخیمان طاقوتیه بی بصیرته بی شعوره آمریکا پرسته اسرائیل خواه صهیونیسته (دیگه چی بود...؟...آها) بی غیرته خون خواره شکنجه گره همه‌ی این چیزایی که گفتم (امیدوارم چیزی از قلم نیوفتاده باشه)

آره هی از ما گفتن و از ایشون نشنیدن. بعد یه روز رفت بالای نردبون صندلی دار خودش و یه چیزایی گفت که خیلی بد شد. در همون حال یه عده از بالای پشتبون پریدن پایینو کلا همه چیز دیخت به هم..

البته ما در کل این زمان داشتیم سر کوچه تسبی می‌چرخوندیم...

تا اینکه یه روز یه نیسان نیلیه اسپرت اومد دم دره خونه آقا... ما هم که داشتیم تسبی می‌چرخوندیم همچین محو تماشای این نیسان شدیم که بی اختیار کشیده شدیم سمتش.

یه هو دیدم چند نفر از اون مزدورای طاقوتیه بی بصیرته بی شعوره آمریکا پرسته... (به علت ضیق وقت از شرح بقیه صفات خوداری می‌کنم. برای خوندن بقیه صفات به بالا مراجعه کنید) آقا رو کرده بودن توی یه چیزی. دقیقا یادم نیست گونی برنج بود یا کیشه زباله ولی به هر حال کرده بودنش توی یه محفظه غیر قابل نفوذی و داشتن به سمت نیسان می‌اومدن.

در همون حال من رگ غیرتم گرفته بود و داشتم خفه می‌شدم و روی زیمین افتاده بودم و داشتم جوون می‌کندم (در غیر این صورت اصلا نمی‌ذاستم ببرنش)... دیدم پرتش کردن توی نیسان...

البته اینجا جا داره که من یه توضیحی بدم. جدیدا مد شده یه عکسی هست که آقا صندلی عقب یه ماشین نشسته داره می‌ره و می‌گن اون لحظه دزدیه اما من خودم دیدم که آقا رو انداختن توی نیسان مدارکشم هست... اون عکس رو هم که می‌گن من خودم با آقا رفته بودیم نمایشگاه ماشین عباس آباد به من گفت من می‌شینم تو این ماشینه یه عکس از من بنداز... که اگه من می‌دونستم اینقدر تاریخی می‌شه به آقا می‌گفتم حداقل موهاش رو شونه کنه

آره وقتی انداختنش توی نیسان ما همون جا از زمین برخیزیدیمو به تعقیب ماشین پرداختیم. یادم نمی‌یاد چقدر وقت در تعقیب ماشین بودیم ولی وقتی وایساد رسیده بودیم آنتالیا. آقا رو گذاشتن پایینو من همونجا تحویلش گرفتم رسیدشم امضا کردم.

از اونجا بود که اصل خوشی شروع شد... من اگه یادم بود پست بعدی عکسای آنتالیای خودمو آقا رو می‌ذارم البته باید اول بشینم سر فرصت سانسورشون کنم.

آره ما برنامه‌مون این بود که صب می‌رفتیم کنار ساحلو یه دوری می‌زدیم یه تماشایی می‌کردیم. بعد برای ناشتا می‌رفتیم یکی از کافی شاپای کنار ساحل یه چیزی می‌خوردیم. ظهر می‌اومدیم حموم افتاب می‌گرفتیمو واسه ناهار هم پلاس می‌شیدم خونه یکی از بچه‌ها...

شب هم روزنامه بود با مقوا معمولا یه طوری سر می‌کردیم.

خاطرات آنتالیای ما خیلی طولانیه که باز به علت ضیق وقت من از گفتن اون خوداری می‌کنم و بعدا براتون می‌گم که چی شد که مارو انداختن نجف...

 

+ نوشته شده توسط عقل کل در دوشنبه 2 اسفند1389 و ساعت 23:28 |


Powered By
BLOGFA.COM